205.این روزهای ما!
این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد بجز اینکه
چهارشنبه باز رفتیم موهات رو کوتاه کردیم:) عین این بچه های وروجک شدی:*
بالاخره برادر بابا مرتضی اومد دیدن تو! در کل بعد از 7 سال اومدن خونمون! بهرحال اینم چیزی بود واسه خودش!
جمعه شب رفتیم خونه ی خاله زری و خوش گذشت :) مرتضی اینا و منیژه نیز بودن ...
شنبه عصری رفتیم خونه ی مامانی اینا ... دایی افشین اینا هم بودن :) دیگه چیزی میخوای میگی بِ دِ خیلیم بامزه میگی:*
امروز هم خاله لیلا و سپهرک اومدن پیشمون:* حسابی بزرگ شده سپهر و برام جالبه که تو هم تو همون تایمی که به اون میرسی همون حالتها رو داری ... مثلا عید سپهر انگشت رو میگرفت و راه میرفت و الان که تو به همون سن رسیدی همون کار رو میکنی:) قربونت برم مامان:*
عاشق این شدی که دستت رو بگیریم و راه بری :) ولی هنوز خودت راه نمیری تنهایی:) البته عجله ای هم ندارم هر چی به وقتش:)


205.این روزهای ما!
